الشيخ عزيز الله عطاردي (مترجم: عطائى)

66

مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى)

بخواهم » . پس رفتيم و وارد مزرعه شديم و هر قدر دوست داشت آنجا ماند سپس فرمود : « به زيارت خانهء خدا برويم ! » . بيرون شديم ، رفتيم تا وارد مكه شديم همين كه ابوالحسن عليه السلام عمره‌اش را انجام داد ، صاعد را طلبيد ، فرمود : « برو ! سراغ اين مرد را بگير ! وقتى كه آدرس او را پيدا كردى مرا مطّلع كن تا نزد او بروم ، زيرا كه من دوست ندارم درحالى او را بطلبم كه من به او نياز دارم ! » . صاعد مىگويد : رفتم تا مقابل آن مرد كه ايستادم ، او مرا شناخت و من هم او را كه اظهار شيعه بودن مىكرد مىشناختم ، همين كه مرا ديد ، سلام كرد و گفت : آيا ابوالحسن عليه السلام آمده است ؟ گفتم : نه ، نيامده است . پرسيد : پس تو را براى چه فرستاده است ؟ گفتم : كارهاى لازمى داشت . آن مرد درحالى كه جاى امام عليه السلام را در « بسايه » مىدانست ، دنبال من راه افتاد ، هر چه خواستم خودم را پنهان كنم او خودش را به من رساند و چون ديدم نمىتوانم خودم را از او جدا كنم ، من رفتم و او هم بامن آمد ، تا خدمت امام رسيدم ، فرمود : « مگر من به تو نگفتم او را مطّلع نسازى ؟ » گفتم : فدايت شوم ! من او را مطّلع نكردم . آن مرد آمد و سلام داد ، امام عليه السلام فرمود : « فلان غلام خود را مىفروشى ؟ » عرض كرد : فدايت شوم ! غلام و آن مزرعه و تمام ثروت من متعلّق به شماست . امام عليه السلام فرمود : « اما مزرعه را نمىخواهم از تو بگيرم ! زيرا كه پدرم از قول جدم نقل كرده است كه فروشندهء مزرعه زيان‌ديده و خريدار روزى داده شده است » . محمّدبن موسى مىگويد : آن مرد به‌قدرى اصرار و التماس كرد تا